تبليغاتX
وقتي تو نيستي نه هست هاي ما چونان كه بايدند نه بايدها ..هميشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض مي خورم. عمري است لبخند هاي لاغر خود را در دل ذخيره مي كنم، باشد براي روز مبادا. اما در صفحه هاي تقويم روزي به نام مبادا نيست. آن روز هر چه باشد، روزي شبيه ديروز، روزي شبيه فردا، روزي درست مثل همين روزهاي ماست. اما كسي چه مي داند شايد امروز نيز روز مبادا باشد. وقتي تو نيستي نه هست هاي ما چونان كه بايدند نه بايدها هر روز بي تو روز مباداست «حرف های من»
«حرف های من»
بدون شرح!
دوباره!!! چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 17:51
سلام

بعد از ۷-۸ ماه دوری از این صفحه٬ بالاخره تونستم یه مطلب بدم. یعنی تصمیم گرفتم دوباره به اینجا یه سر و سامونی بدم. اگه خدا بخواد البته...

هر ورق ( مطلب) از این صفحه ظاهرا باید از یه گوشه ی ایران نوشته بشه. مطالب اول که از تهران بود. چند مطلب آخر هم از ارومیه. این مطلب هم از شمال. مطلب بعدی هم لابد زیر آبشار نیاگارا خواهم بود.

خلاصه...قصد دارم مطالب جدید بنویسم. همراهیم کنین!

یا حق...

نوشته شده توسط يه نفر!!! | موضوع: | لینک ثابت |

خیال!! یکشنبه ششم آبان 1386 17:52

به این نوشته دقت کنید

وقتی از اون ارتفاع به دره ی زیر پام نگاه می کردم سرم گیج می رفت. اما هیچ چیز نمی تونست جلوی افتادن من رو بگیره. انگار می خواستم خودم رو تو اون زیبایی بی حد و حصر بندازم. می خواستم توش گم بشم، غرق بشم. می خواستم جزئی از اون زیبایی باشم. یه دره که از وسطش رودی جریان داشت که حاصل ذوب شدن یخ های کوهستان بود. اطرافش چمنزار های وسیع، به وسعت دریا. تا جایی که چشم کار می کرد سبزی و زیبایی بود. دور تا دور این رود رو درخت های سوزنی پر کرده بودن. کمی اون طرف تر یه ده با خونه های کاه گلی و سقفای چوبی خود نمایی می کرد. تو اون چمنزار یه گله اسب مشغول دویدن، یه گله گوسفند مشغول چریدن بودن. اما این بالا هیچ چیز جز سنگ و صخره نبود. واسه همین جلوی لیز خوردنم رو نگرفتم و اجازه دادم که توی اون دریای زیبایی غرق بشم.

این متن توصیف جایی بود که هیچ وقت ندیدم. اما همین الان که دارم می نویسم توش بودم. این مطلب فقط زاییده ی خیال من بود.

راستش حرفی که می خوام بزنم کاملا به خیال مربوط می شه اما نه به این صورت که ازش یه متن یا داستان خیالی بیرون بیاد. می خوام در مورد خیالی حرف بزنم که خیلی خاموشه و خیلی خطرناک!! حرفم رو تو قالب یه داستانک خیالی بیان میکنم. نتیجه گیری به عهده ی خودتون.

حالا به این متن توجه کنید. ان شاءالله بتونم حرفم رو برسونم.

تازه به این محل اومده بودیم. به خاطر آب و هوای بهتری که این منطقه داشت نقل به اونجا مکان کردیم . چند هفته ای گذشت تا خوب جا بیفتیم تو خونه ی جدید. یه خونه ی نقلی تو طبقه ی ۱۶ یه ساختمون ۲۵طبقه. یه ساختمون عین ساختمون خودمون کنار ما بود که بالکون اتاقم درست جلوش باز می شد. یه روز که حوصلم سر رفته بود رفتم رو صندلی راحتی روی بالکون نشستم و غرق خیالات و خاطرات گذشته ام شدم. بعد از چند دقیقه با سر و صدای یه ماشین به خودم اومدم. اصلا حواسم نبود که پنج دقیقه به روبروم زل زده بودم در حالی که یه دختر تو سن و سال خودم رو بالکون اتاقش مثل من به روبروش نگاه می کرد. دست و پام رو گم کردم. چطور ممکنه که به یه دختر ۵ دقیقه زل بزنم و اونم هیچی نگه؟!! تازه اونم بهم زل بزنه و همش هم یه لبخند رو لباش باشه. حتما ازم خوشش اومده. وای خدای من. یعنی میشه؟!!

اون شب رو تا صبح نخوابیدم.فرداش همش منتظر بودم ببینم کی میره رو بالکون تا منم همون موقع برم. تا غروب خبری ازش نبود. اما غروب که رفتم دیدم دوباره نشسته و داره بهم نگاه می کنه و باز هم لبخند می زنه.چند روزی به همین منوال گذشت. و هر روز علاقه ی من به این دختر بیشتر از قبل میشد.میعاد گاهمون غروب هر روز روی بالکن با زل زدن به چشم های همدیگه بود. ولی تعجبم از این بود که چرا هیچ وقت علامتی نشون نمی ده یا حرفی نمی زنه. یا چرا اصلا از خونه بیرون نمی ره. هفته ها گذشت و من در خیالم خودم رو صاحب چند تا بچه می دیدم در حالی که این زیبا رو در کنارم و همسرم بود. نگاهش مسحورم می کرد طوری که تا چند ساعت منگ می موندم. دیگه مطمئن بودم که اون من رو خیلی دوست داره. یعنی اگه من رو دوست نداشت لا اقل بهم بی اعتنایی می کرد یا اینکه بهم لبخند نمی زد. گذشت تا  غروب یه دوشنبه ی سرد، هر چقدر منتظر موندم نیومد. خیلی نگرانش شدم. داشتم دیوونه می شدم. نکنه خانوادش بو برده باشن؟! اصلا نکنه زندانیش کرده باشن؟

زدم بیرون. بی هدف تو کوچه و خیابونای اطراف پرسه میزدم. اما خبری نبود. بهش علاقه مند شده بودم. وابسته شده بودم. تو خیالم اون همسر آیندم بود. خیلی نگرانش بودم. واسه همین دقت کردم ببینم می تونم تو خیابونا ببینمش. بی فایده بود. هوا تاریک شده بود. نا امید و نگران مسیر برگشت رو انتخاب کردم. به جلوی در ساختمون که رسیدم سرم رو چرخوندم سمت ساختمونشون.چیزی که میدیدم برام خیلی ناآشنا بود. خودش بود اما چشماش اصلا آشنا نبود. چشماش پشت یه عینک آفتابی زندانی بود. و یه عصای سفید جلوی پاهاش جای چشماش رو گرفته بود.و روزهای بعد بدون اینکه من روی بالکون باشم اون به بالکون می رفت و به روبروش خیره میشد...

یا حق...

نوشته شده توسط يه نفر!!! | موضوع: | لینک ثابت |

قدیمی ولی جالب!!! جمعه سی ام شهریور 1386 7:6
سلام

بعد از مدتها مطلبی رو تو وبلاگ میذارم که کمی از قدیم هم قدیمی تره!! ولی به نظرم جالب اومد.

راستش من این مطلب رو سال گذشته تو روزنامه ی کیهان خوندم و با ذکر مطلب تو یکی از سایتهای معروف قرار دادم. ولی بعد از یه مدت کل اطلاعات سایت از بین رفت و اون مطلب هم همراه بقیه ی اطلاعات تو یه سیاه چاله ی اینترنتی(!) گم شد. خلاصه از طریق گوگل صفحاتی رو دیدم که هر کدوم به نام خودشون این مطلب رو ثبت کرده بودن. والله منی که اون مطلب رو فقط یه جا (با ذکر منبع) ثبت کرده بودم یه جورایی برام سوز داشت. چه برسه به اون بنده خدایی که با زحمت این مطلب رو نوشته.  منم گفتم مطلب رو با ذکر منبع اینجا بزارم تا هم شما از مطلب استفاده کرده باشین و هم من کمی از این بی انصافی رو جبران. موضوع مطلب هم مربوط به دو رییس جمهور ایالات متحده امریکاست که با وجود فاصله ی زمانی ‌زیاد بین دوره های کاریشون تشابهات و تضاد های جالبی تو زندگیشون به چشم می خوره.

با این مقدمه بریم سراغ اصل مطلب:

آبراهام لینکلن» در سال 1846 به کنگره راه یافت و
«جان اف کندی» در سال 1946 !
«لینکلن» در سال 1860 به ریاست‌جمهوری انتخاب شد و
«کندی» در سال 1960!
هر دو رئیس‌جمهور به‌خصوص بر حقوق مدنی تاکید داشته‌اند.
هر دو رئیس‌جمهور پس از ورود به کاخ سفید فرزندی را از دست دادند.
هر دو رئیس‌جمهور در یک روز جمعه کشته شدند! و هر دو هم به ضرب گلوله‌ای که به سرشان اصابت کرد!
منشی «لینکلن»، «کندی» نام داشت
منشی «کندی»، »«لینکلن»!هر دو به دست فردی از اهالی جنوب آمریکا کشته شدند و هر دو هم جانشینی به نام «جانسون» داشتند:
«اندرو جانسون» که جانشین «لینکلن» شد، در سال 1808 به دنیا آمده بود. و «لیندون جانسون» که برجای «کندی» نشست، در سال 1908 !
«جان ویلکس بوث» که «لینکلن» را به قتل رساند، متولد سال 1839 بود و «لی‌هاروی اوسوالد» که به زندگی «کندی» پایان داد، متولد 1939!
هر دو قاتل اسمی سه بخشی داشتند و هردو اسم از 15حرف تشکیل شده بود!
«لینکلن» در تئاتری به نام «فورد» به قتل رسید و «کندی» در اتومبیلی به‌نام «لینکلن»، ساخته شده در کارخانه «فورد»!
«لینکلن» در یک تئاتر کشته شد و قاتلش پس از فرار، خود را در انباری مخفی کرد.
«کندی» از انباری هدف قرار گرفت و قاتلش پس از فرار در یک تئاتر پنهان شد!
«بوث» و «اوسوالد» هر دو پیش از آغاز محاکمه‌شان به قتل رسیدند.
و بالاخره اینکه، «لینکلن» یک هفته پیش از مرگ خود در شهر «مونرو» در «مریلند» به سر می‌برد و «کندی» اوقات خود را با هنرپیشه‌ای به نام «مریلین مونرو» می‌گذراند!
                                                                                      «به نقل از سرویس خارجی کیهان»

جالب بود.نه؟!! واسه من که جالب بود.

فعلا تا یه مدت نامعلوم حق نگهدارتون

یا حق...

نوشته شده توسط يه نفر!!! | موضوع: | لینک ثابت |

اینجا تهران است، بیمارستان ساسان! پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 0:46

به زخم های تو که می رسم

رنگ واژه ها می پرد

و شعر سپید می شود

 

اینجا تهران است، بیمارستان ساسان!

صدای تو را نمی شنوم

صدای تو را نوار های قلب

صدای تو را کپسول های اکسیژن

خفه کرده اند

فقط هر از گاهی

سرفه

چنگی می زند و می گریزد

و چون جیب بری

گریبان قنوتت را می آشوبد

 

اینجا تهران است، 1380

خبری از غلغله ی چلچله ها و خمپاره ها نیست

اما هنوز ترکش می ریزد

از آواز پرستویی منور

که بالهاش

آشفته ی بارانند هنوز

مردی در کربلای تنهایی اش مثله می شود

و زینبی شش ساله بر بالینش خطبه می خواند

« چقدر خوشگلی بابا

چقد نازی بابا!

لپات چه نازه بابا!»

خون، خشکش می زند

نفس ، وا می ماند

خون ، سرفه ، سرطان

برق آژیر آمبولانس

و چشم های بارانی زینب

و چشم های بارانی زینب

 

کاروان باران به راه می افتد

مردم چترهایشان را باز می کنند

و برف شادی سرگرمشان می کند

مردم چتر هایشان را باز می کنند

و پشت پنجره های بسته ی کوفه

موسیقی «باران عشق»

گوش کوزه های خالی را از خیال دریا پر می کند

 

اینجا تهران است ،1380

خبر خاصی نیست

فقط کودکی هشت ساله

که تیله های روشن چشمانت را برداشته است

هنوز توی پیاده رو ها سر به سرت می گذارد

گاهی چوب می گذارد لای چرخ صندلی ات

برق آسانسور را قطع می کند

 

ما بابا شده ایم

ما بابا شده ایم

و هر غلطی می کنیم

تا دیکته «بابا نان داد» کودکانمان

درست از آب در بیاید

ما شاعر شده ایم و نمی نویسیمت

در قافیه ی پاهای بریده ات گیر نمی کنیم

تا از آوانگاردها عقب نمانیم

اصلا خودت کلاهت را قاضی کن آقا!

دکمه ها که باز می شوند

شاعرانه تر است

یا تاول ها که می ترکند؟!

 

خوش به حال تو!

خوش به حال تو

که چشم نداری

که چشم نداری

آدم های کوچک را پشت میزهای بزرگ

ببینی...

 

امشب دوباره هوایی شده ای

نه انکار نکن!

رنگ پریده ات سند است

فردا بزرگراه «چمران» ده دقیقه بغض خواهد کرد

تو به «سعادت آباد» رسیده ای

ما به صندوق ها کمک می کنیم

تا هفتاد بلا را دفع کنند

و غروب عبدالباسط ضجه می زند:

«بای ذنب قتلت»

                                                                                  علی محمد مودب

نوشته شده توسط يه نفر!!! | موضوع: | لینک ثابت |